یادم افتاد به اون شبی که کنار دریا مست کردیم و پاره بودیم، من گریه م گرفت رفتم وایسادم کنار دریا و همینجوری که گریه میکردم نگاه میکردم به دریا و آسمون که اصلا مرز نداشتن و قاطی شده بودنطاها اومد کنارم گفت چطوری؟! من هیچی نمیگفتم ولی بعدش شروع کردم به حرف زدن و بلند بلند گریه میکردم.خسته شده بودم... علی برای هر حرکتی که میخواست بزنه بهم میگفت منو از روی صندلی بلند کن... کمرم خیلی درد گرفته بود و دیدن علی توی اون حالت جهنم بود واسم. علی یه آدم بشدت اکتیویه. سر جاش نمیشینه همچین موقعا، آتیش درست میکنه، جوجه رو ردیف میکنه، پا میشه میرقصه این ور اون ور میره. و اون شب مجبور بود بشینه.... یه جاییش دیگه آروم در گوشش گفتم عزیزم یکم کمتر پاشو و بشین من کمرم درد گرفته. شرمنده شد گفت ببخشید عزیزم....اون شب و گریه هام و حرفای طاها که بیشتر ناراحتم میکرد، صدای دریا، شب، خاطره های سال پیشش که با علی اومده بودیم و چقدر فوق العاده بود... یه زخم بزرگی شد برام و باعث شد الان با یادآوریش در حالی که سر کارم و پشت میز، حالمو بد کرد و دیگه نتونستم کاری بکنم
ایهام
چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۹/۲۹ | 1:56 PM
برچسب:
نویسنده: آریا رادمنش
تاريخ: سه
شنبه
5 دی
1402 ساعت: 19:29